|
در سایه ی عشق
چرا میذاری ندای درونت به مرز خودزنی و خودکشی برسه، بعد بهش توجه کنی؟ می میری زودتر بهش گوش کنی؟! هان؟ همه ش با پتک بزن تو سرش، همه ش بهش بگو خفه شه، بهش بگو میذاری برای بعد، برای یه فرصت بهتر، برای یه وقت خوب... از اول سال... از شنبه!... بعد از امتحانم... بعد از سر وسامون گرفتن شغلم... بعد از که فلان طور شد، بعد از که بهمان اتفاق افتاد... آخرشم می میری، در حالی که فقط یه انبان ایده بودی، بدبخت! ... پاشو!... یا آستین بالا بزن و شروع کن، یا فراموشش کن. ... «چرا باید افسوس کارهایی را بخورید که آسان بودند اما هرگز انجامشان ندادید؟ (بولیوو) » ۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:۱۱ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
خدانگهدار را که می گویم، یک لایه برف می نشیند روی وجودم، سرما نفوذ می کند به درون قلبم، باران می آید زیر سایه ی مژگانم، و هر چقدر "ها" می کنم توی دستهایم، گرمشان نمی شود... دلم برای خودم تنگ شده است. ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:۳۸ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
دوستای خوب همیشه به آدم پیشنهادهای خوب میدن و یه کاری می کنن که باور کنیم دنیا هنوزم جاییه برای موندن. مثلا یه بار نویسنده ی وبلاگ آخرین ققنوس به من پیشنهاد داد که برف سنگین نشسته توی وبلاگم رو با هم پارو کنیم وهمین باعث شد من تازه اون برف رو ببینم و سنگینی اش رو حس کنم...و یه روز از صبح تا غروب وایسم واون برفا رو پارو کنم... این بار هم نویسنده ی وبلاگ دلم از غربت سنجاقک پُر، پیشنهاد یه بازی داد و اون بازی اینطوری شروع می شد که هر کس باید عکس وسایلی رو که دوست داره بذاره توی وبلاگش... شاید دیگه بازی و از اینجور بازیا از من گذشته باشه اما این برای من تبدیل به یه چالش شد. البته شاید از دور کار ساده ای به نظر بیاد اما من اونو عجیب، دوست داشتنی و متفاوت و اثرگذار یافتم. این دوستم یه دلیل خوب داشت، دلیلی که منو واداشت که بازی کنم...اون می گفت اینطوری باعث می شه حال و هوای وبلاگ ها عوض شه و از حالت رکود و اندوه بیاد بیرون...درسته حق با اون بود... حالا هرکی از دوستای عزیز من هم خواست می تونه بیاد توی بازی ما...به یاد روزایی که کودکانه بازی می کردیم و خوشحال می شدیم که یه یار جدید داشته باشیم و اونو توی جمع خودمون راه بدیم! (برعکس الان که پرهیز می کنیم از جدیدها!) -----------------------
توضیح عکس1: در حال حاضر این مهمترین چیزیه که من دارم، و این در معمولا به روی کسی باز نمی شه! کسی این منظره رو ندیده تا حالا!
----------------------
توضیح عکس2: یه چیزایی نیاز به توضیح دارن و یه چیزایی هم بدون شرح اند. اول این که این عروسک خانم اسمش نازنین هست و اولین عروسکیه که من بافتم. (و البته دیگه هم نبافتم!) دوم اینکه اون پک سی دی، مربوط می شه به صدای دلنشین استاد محمد نوری عزیزم، خدا رحمتشون کنه. سوم اینکه اون تزیین درخت کریسمس یادگاری یه دوست عزیز مسیحیه که دیگه ایران زندگی نمی کنه و این دوری برایم بسی تلخ است. چهارم اینکه اون یه مکعب مستطیل نارنجی خالی نیس و آجر اَبیانه است! و بجز اینکه بگم آجر چقدر برام مهمه و اَبیانه چقدر، باید بگم کسی که اینوبه من داد چقدر برام مهمه! و این کارش چقدر برام مهم بوده!!! اون دوستم هاجره ...والبته همین الان متوجه تشابه این دوتا واژه شدم...آجر ِهاجر! ...عجبا! ابیانه هم یکی از روستاهای تاریخی بسیار زیبا در نزدیکی های کاشان هست که گفتنی بقدر یک کتاب داره... می تونید بقیه اطلاعاتشو خودتون در اینترنت بیابید. و پنجم اینکه اون کلیـــد در ِخونـــمونه! ------------------
مدیونید اگه فکر کنید حالا منو بهتر می شناسید!!! :-) ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:۱٦ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
می خواهم حقت را کف دستت بگذارم، اما.... صدای شرشر لطیف باران که می خورد بر برگها، نمی گذارد بد و بیراه بگویم! حیف شد!... باید بگذاریمش برای روز دیگری!... ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:٤٧ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
می دانم با خودت می گویی: بالاخره که یکروزی از سرش می پرد! چطور ردپای تو روی سیمان تازه، بپرد؟! مگر اِتــــِــر است؟!!! هرچقدر سنگین تر باشی، ردت عمیق تر برجا می ماند... بر سرزمین ذهنم... به همین خیال باش شازده! ...فراموش نمی شوی... آرشیو می شوی...! مثل یک درد مزمن...فقط عادت می کنم به نبودنت...! ... و البته، البته، می توانم بازهم بخندم... بلند و از ته دل!
۱٤ دی ۱۳٩٠ | ۱:٤٠ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
بالاخره اومدی 2012 ...؟! پشت سرت زیاد حرف می زدن! من که باورشون نکردم البته! هرچند که حس می کنم یه تحول جدید تو راهه... شایدم "نوسترا" جون زیاد بی راه نگفته باشه! امیدوارم سال خوبی باشی، برای من و همه ی اونایی که دوستشون دارم... و برای اون خوبانی که به من سر می زنن... و امیدوارم یه تحول بزرگ باشی برای من توی راه هدفم...
از الان منتظر 12/12/12 بمونیم...این 12 ها رو باید جدی گرفت!
۱٢ دی ۱۳٩٠ | ٢:٢٩ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
اومده بودم پست آخرم رو حذف کنم و به جاش بنویسم : دیگه از این وبلاگ خوشم نمیاد! ...از این آهنگ، از این حال و هوا، از این خونه...از خاطرات روی در و دیوارش... از دردی که فقط فکر می کنم فراموش شده، از این که فقط فکر می کنم قوی ام...! از این که الکی امیدوارم و چیزای بیخود می نویسم...! میخ و چکش آورده بودم که در ِ اینجا رو برای یه مدتی تخته کنم! اما حضورتون نذاشت...نظراتون...نظرای شماها که مدتهاست بهتون سر نزده م اما بهم سر می زنید هنوز... دوستتون دارم.
٤ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٥ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
یلداهای خوبی نداشتم... یلدای ٨٠ : خوابگاهیم. بچه ها دور هم جمعن طبقه دوم و سر و صدای شادیشون میاد. تنها منم که امتحان آنالیز٢ دارم و پر از دلهره...قرار بود فقط به من بد بگذره چون استاد امتحان نگرفت! یلدای ٨١: خونه ی دانشجویی. یه دل پر از غصه ی درد دیده...داریم با بچه ها سهم قبض تلفن مون رو حساب می کنیم...رقم درمیاد میلیونی! ...چاره ای نیست باید از خورد و خوراکت بزنی. یلدای ٨٢: یلداش که یادم نیس اما پنج روز بعدش زلزله بم اومد...دوستایی که جلوت پرپر شدن و تو از دستت کاری برنیومد...مریض شدی...امتحان عددی رو افتادی...و سراغاز بیچاره شدنت بود. یلدای ٨٣: شاید به خیر گذشته...اگه خاطره ی خیلی خوبی بود، حتما در ذهنم نقش می بست... یلدای ٨۴: در بیمارستان گذشت به حالت نیمه بیهوشی...هرگز لمس دست های دختر پرستار رو فراموش نمی کنم که انگار انرژی میریخت توی رگهام...ندیدمش... یلدای ٨۵: اتفاق پارسالی، این بار برای روحم پیش اومده بود...نیمه بیهوش روحی...خونه دانشجویی هاجر. با باباش و مادربزرگش. این بار اونا منو نجات دادن...شاید بشه گفت یلدای خوبی بود. یلدای ٨۶: خوابگاه. بچه ها خوشحالن. یه خبر خوب بهشون رسیده اما من توی یه فاز دیگه م. روانشناسم که استادمم هست از من خواسته که یه تصمیم سخت بگیرم. می دونم از پسش برنمیام... ١٧ روز بعد، بابام کوچ می کنه به دیار باقی... یلدای ٨٧: اصلا دیگه یادم نمیاد. درسته که یک سال گذشته ولی انگار داریم مجازی زندگی می کنیم همه مون... یلدای ٨٨: در ذهنم سفیده...اما چن روز بعدش، یه دعوای حسابی شد...ما گیر کرده بودیم وسط. یلدای ٨٩: یکی قهر کرده و اومده خونه ی ما. همه عصبی هستن. من هزار و یکی کار مهم ام رو مجبور شدم ول کنم به این خاطر...بعد از خوابیدن همه ی طوفان ها مامان مریض سختی شد که بویاییش رو ازدست داد... اما یلدای ٩٠: عجیب بود...یلداش خوب بود! بلند ترین شب سال رو نشستیم تا صبح...نشستیم تا زایش خورشید...تا لحظه های گرم شدن. همه ش یادم به این اس ام اس پارسالی میومد: نترس از شب یلدا...بهار آمدنی ست. بلندترین شب سال هم به صبح می رسه...باید امیدوار بود.
۱ دی ۱۳٩٠ | ٩:۳۳ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
باید برم... باید برم به یه خواب زمستونی... بهار که بیدار شدم، حتما همه چیز یادم رفته...
٢٥ آذر ۱۳٩٠ | ٤:۱٤ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
آره می دونم، هنوز به تقویم، یه هفته مونده تا بیاد... ولی توی دل من یهو برف اومد... امسال یه کم زودتر زمستون شد...
٢٤ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥۳ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
در عجبم از جنس کف دل خودم! که با اون همه حرفای داغی که توش نگه داشتم، سوراخ نشد!
٢۱ آذر ۱۳٩٠ | ۳:٥٦ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
عاشورا یه بار در سال اتفاق میفته فقط... همونا که وقتی میگن خسوف شده، یا فلان ستاره دنباله دار داره رد میشه، دوربین به دست می دون رو بالکن تا این "واقعه های یه باری" رو از دست ندن، نمی فهمن که برای بعضی ها هم، عاشورا یه ستاره ست که در سال، فقط یه بار رد می شه... حالا اعتقاد ندارین، به درک! حداقل به اعتقاد دیگران احترام بذارین!...همین یه روز از ٣۶۵ روز رو!...نمی میرین! حداقل نیاین خونه ما سیزده بدر!!! خوبه که وقتی داری تنها خسوف سال رو رصد می کنی، من بیام جلو لوله ی تلسکوپت وایسم؟؟؟!...هان؟! چرا همه ش خودتون؟... یه بارم ببینین پاتونو کجا میذارین...شاید دلی، اعصابی، چیزی اون زیر له شده باشه... همه ش له شدیم زیر این قدم های کور- کورانه! ... ۱٥ آذر ۱۳٩٠ | ٩:۳٤ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
دارم به اون عکس نگاه می کنم... و اون نگاه نرم که صاف دوختتـش تو چشای من ؛ و اون گونه ها که با یه لبخند کوچیک، جمع شده ن به سمت بالا...و گرد شده ن...، و اثر نور...اون دایره ی کوچولوی سفید، روی سر یکی از گونه ها...، انگار وقتی رنگ صورتش تازه بوده، یکی بوسیدتش...! ...یهو کامپیوترم غیرتی میشه و میره رو اِسکرین سِــیور(Screen Saver)!!!
بسه دیگه...نگاه نکن!
۱٠ آذر ۱۳٩٠ | ۳:٢٠ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
منتظرم. منتظر پرنده ی کوکو، که از توی ساعت دیواری بیرون بیاید و دوازده بار بخواند... دلم می تپد! شب که از نیمه بگذرد، پاورچین بیرون می آیم... باید بروم سر قرار همیشگی! خیالی نیست ، من که سیندرلا نیستم که بترسم از باطل شدن جادو! کالسکه ها هیچوقت کدو نمی شوند اگر از همان اول کالسکه باشند...!
٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٩ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
دیشب بعد از یه شوک اساسی رفتم به رختخواب. ملت شوکه که میشن، زیرشون رو خیس می کنن، من بالشم خیس شد! خیلی طول کشید تا خوابم برد. شاید سه و نیم یا چهار بود...نمی دونم. اصلا منصفانه نبود. . . . توی عمق خواب بودم و داشتم خواب می دیدم که ناگهان با یه شوک دیگه از خواب پریدم و دویدم وسط هال... اون دوتا عزیز دیگه هم شوک زده وسط هال ایستاده بودن...! خونه دو بار پشت هم لرزیده بود. این دفعه چیزی خیس نشد البته! نگاه به ساعت کردم، حدود پنج و بیست دقیقه بود...یعنی کمتر از دو ساعت خوابیدن...! این اصلا منصفانه نبود. . . . برگشتم تو اتاقم و لحافم رو برداشتم و اومدم کنار در ورودی خوابیدم. این فکر اومد به سرم که چرا همه ی زلزله ها، شب میان، وقتی مردم خوابن؟...و چرا وقتی که هوا حسابی سرد می شه؟؟؟ یاد زلزله ی بم افتادم و خاطرات تلخی که از اون روزا داشتم...یاد این که در یه لحظه همه چی داری و در لحظه ی بعد هیچی نداری...شاید حتی عزیزانت رو... خواب از سرم درست و حسابی پرید! این اصلا منصفانه نبود. . . . میگن حیوونها قبل از زلزله یه سر و صدایی، تقلایی، چیزی می کنن چون یه صداهایی رو از زمین می شنون که ما نمی شنویم. تصور کن، زلزله اومد، من بیدار شدم، حرف زدیم با هم...از اون یازده تا مرغ عشق، یکیشون حتی چشمشم وا نکرد چه برسه به سر و صدای قبل از واقعه! این اصلا منصفانه نبود! . . . این فکر هی تو سرم وول می خوره که وقتی هوای داخل خونه هم سرده، چطور می شه اون بیرون با لباس خواب ایستاد؟؟؟! با این فکر دیگه اصلا نمی شه خوابید! ساعت حدود شش و نیم می شه. خوابیده م ولی چشمام بازه. دارم به سقف نگاه می کنم...شاید خدا می خواد بگه شکر کن که هنوز بالای سرته! نمی دونم این منصفانه ست یا نه، اما می دونم که من هفت ساعت و نیم دیگه امتحان دارم و دو ساعت هم توی راهم تا برسم به جلسه! ... رویای مرور کردن اون مطالبی که واسه صبح گذاشته بودم، با این اوضاع به باد فنا میره...! و این دیگه اصلا منصفانه نیست!!!
۳ آذر ۱۳٩٠ | ٧:٠٤ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
بهش می گفتن آذر...به معنی آتش...به خاطر برافروختن اولین شعله های زمستانی... ... چه خوشبختی بزرگیه که با صدای رعد و برق از خواب بیدار شی و همه جا رو براق ببینی، از خیسی بارون...انگار می خواسته توی روز اول آذر، با یه کادوی قشنگ غافلگیرت کنه... شروع خوبیه. ... امروز اولین روز از آذره. زود ِ زود اینم می گذره. این آخرین فرصت توئه برای لذت بردن از پاییز ٩٠. پاییزی که دیگه هیچوقت نمیاد.
۱ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٤ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
مرض دارم دیگه، مرض دارم! من که می دونم چمه! چشمام باز نمی شه و بدنم از ضعف و درد داره التماسم می کنه که برو توی رختخواب. میرم و به زور مسواک می زنم تا به حس سرکش جغدانه م اعلان جنگ بدم ولی...کو خواب؟!...حتی دراز هم نمی تونم بکشم. عین یه جغجغه بیقرار و مرتعشم! شایدم می خوام با یه تلاش مذبوحانه! از یه واقعیتی، از یه نقطه ضعفی فرار کنم. همونطور که نشسته م توی رختخواب و سعی می کنم با چنگ انداختن به موهام خودمو وادار کنم که منطقی تر باشم! ، یهو به سرم می افته که بادزنگ ام رو وصل کنم به سقف. حداقل این یه کار مفیده.
نصفه شبی، برو صندلی بیار و بذار رو تخت خواب و با اون حال خراب برو روی این جایگاه لرزانی که درست کردی و تلو تلو خوران روی نوک پنجه بلند شو تا دستت برسه به سقف!...باد زنگ وصل می شه و من هنوز بیقرارم. بعدش هی بی هدف توی خونه پرسه می زنم و هر از چند دقیقه هم میام فوت می کنم توی بادزنگ ام تا ملودیش دربیاد بلکه اون صدای ظریفش منو از اینجا ببره... نوازش گوش هم کاری از پیش نمی بره...آخرش تسلیم می شم و میام اینجا. از اولش باید میومدم! چیزی توی دنیای مجازی جا گذاشته م که باید برش دارم! ...
الان ساعت سه نصفه شبه. بیقراری ایستاده. همه چی آرومه، هرچند من اونقدر که باید خوشبخت نیستم! و دکتر سوزان جفرز میگه: به راستی آنقدرها هم مهم نیست!
٢٩ آبان ۱۳٩٠ | ۳:٠٠ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
کاش روی آدم ها هم اون مربع کوچولو بود که می شد تیکش بزنی... همون مربعه که کنارش نوشته : «مرا به خاطر بیاور» !
۱٩ آبان ۱۳٩٠ | ۱:٥٢ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
بالاخره بارید... اولین بارون رو می گم. اینجا...امشب. چقدر منتظرش بودم ولی نتونستم ازش لذت ببرم. چه فایده داره...بباره و سبز کنه و آباد بشه و بعدش در یه چشم بهم زدن بسوزه و نابود شه. کلی انتظار تا یه تخم از زیر خاک سر دربیاره و کلی بیشتر انتظار تا یه درخت شه، بعدش ناگهان در یه چشم بهم زدن، یه باغ نابود میشه... چه طوری میشه لذت برد از بارون، اینجوری؟ ... توی کودکستان، ما با «لِگو» خونه می ساختیم و بعد بچه های بد میومدن خرابش می کردن...امروز ما بزرگ شدیم و اون بچه بدها هم بزرگ شدن... اون روزا ما فقط از «خونه خراب شدن» ناراحت می شدیم ولی حداقل دیگه کسی زیر آوار لِگو، جون نمی داد...
۱٥ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ب.ظ | گل ناز | نظرات ()
اسم آهنگم بهار در پاییز ه . ۱٤ آبان ۱۳٩٠ | ۱:۳۱ ق.ظ | گل ناز | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |