در سایه ی عشق

 

اینو عزیز تر از جانی برام پیامک زده بود :

در این واپسین لحظه ها ی سال، هر کجا تردیدی هست ، ایمان؛

هر کجا زخمی هست، مرهم؛

و هر کجا نومیدی هست، امید جای آن را فرا گیرد.

 

از ته دلم الهی آمین

 

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

هوا شد گرم و آفتابی و رنگ آسمان آبی،

کمی دیگر،

بپیچد در فضا عطر ِ خوش ِ نابی. . .

سرانجام این بهار آمد!

لب ِبازارها خندان،

گذر، پر جنب و جوش و مردمان سرمست . . . ،

برای من ولی زود است!

دلم ابری و بارانی،

فضایم سرد و بیجان است،

درونم برف می بارد،

هنوز اینجا زمستان است . . . !

 

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

امشب صدای زنگی، از گوشی ام نیامد!

شاید واسه همیشه، فرهاد رفته  باشد!

 

نوشته شده در ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

دکوراسیون قفسه ی سینه ات مرا کشته است!

و جنس اشیاء تزیینی در طبقاتش!

بخصوص آن مجسمه ی با شکوه به شکل قلب،

از جنس سنگ خارا . . . !

 

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

با عشق،

با مهربانی،

با گرمای احساس،

آن سنگ خارا، آب نشد که نشد!

...

با بیان صادقانه ی دلتنگی،

با ابراز خالصانه ی دوستت دارم،

با فراتر رفتن از غرور،

آن یخ های سینه، آب نشد که نشد!

...

با صبر،

با تحمل،

با گذشت و فداکاری،

آن پولاد گالوانیزه، آب نشد که نشد!

...

دیگر راهی بلد نیستم که بیازمایم،

اما یک چیز را می دانم . . . ،

که آتش جهنم هر چیزی را آب خواهد کرد . . . !!!

 

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

بخاری دلت را چه بی موقع خاموش کردی، رفیق ده ساله !

حداقل صبر می کردی بهار بیاید !

. . .

سردم است . . . جوری که انگار هزار سال گرم نخواهم شد . . .

 

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

دارم به لیست دفترچه تلفن گوشیم نگاه می کنم و طبق معمول فکر می کنم...

حس جالبیه! بعضی ها مُرده ان، با این وجود، دلت نمیاد شماره شون رو پاک کنی!

بعضی ها هم زنده ان، ولی دلت می خواد خودشون و شماره شون نیست و نابود شه!

از بعضی شماره ها استفاده نمی کنی، بودنشون کافیه که دلت گرم ِگرم بشه.  بعضی شماره ها باعث میشن قلبت حرکات موزون کنه!  بعضی شماره ها هم هستن که هیچ خاصیتی ندارن!  نه کور می کنن و نه شفا میدن!

 . . .

راستی، هیچ فکر کردی چه تاثیری روی آدمها میذاری؟!

 

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

گاهی غمی، روح تو را می سازد...پس باید غم داشت.

گاهی کسی با غم، زندگی خود را می بازد...پس نباید غم داشت.

باید یا نباید بالاخره؟! ...

.

.

.

این تویی که انتخاب می کنی.

 

نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

دست در دست هم قدم می زدیم،

زیر بارش ملایم برف،

که مهربانانه سعی داشت چهره ی شب را سپید کند...

و خیال انگیز...

. . .

چه قلب خامی داشتم من !

چرا آن روزها نفهمیدم که برف مهمتر از توست ؟ . . . !!!

 

نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |