در سایه ی عشق


چرا میذاری ندای درونت به مرز خودزنی و خودکشی برسه، بعد بهش توجه کنی؟

می میری زودتر بهش گوش کنی؟! هان؟

همه ش با پتک بزن تو سرش،

همه ش بهش بگو خفه شه، بهش بگو میذاری برای بعد،

برای یه فرصت بهتر، برای یه وقت خوب...

از اول سال... از شنبه!... بعد از امتحانم... بعد از سر وسامون گرفتن شغلم...

بعد از که فلان طور شد، بعد از که بهمان اتفاق افتاد...

آخرشم می میری، در حالی که فقط یه انبان ایده بودی، بدبخت!

...

پاشو!... یا آستین بالا بزن و شروع کن، یا فراموشش کن.

 ...

«چرا باید افسوس کارهایی را بخورید که آسان بودند اما هرگز انجامشان ندادید؟ (بولیوو) »


نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

خدانگهدار را که می گویم، یک لایه برف می نشیند روی وجودم،

سرما نفوذ می کند به درون قلبم،

باران می آید زیر سایه ی مژگانم،

و هر چقدر "ها" می کنم توی دستهایم، گرمشان نمی شود...

دلم برای خودم تنگ شده است.

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

می خواهم حقت را کف دستت بگذارم، اما....

صدای شرشر لطیف باران که می خورد بر برگها، نمی گذارد بد و بیراه بگویم!

حیف شد!...

باید بگذاریمش برای روز دیگری!...

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |