در سایه ی عشق

 

باید برم...

باید برم به یه خواب زمستونی...

بهار که بیدار شدم، حتما همه چیز یادم رفته...

 

 

نوشته شده در ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

آره می دونم، هنوز به تقویم، یه هفته مونده تا بیاد...

ولی توی دل من یهو برف اومد...

امسال یه کم زودتر زمستون شد...

 

نوشته شده در ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

  

در عجبم از جنس کف دل خودم!

که با اون همه حرفای داغی که توش نگه داشتم، سوراخ نشد!

 

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

عاشورا یه بار در سال اتفاق میفته فقط...

همونا که وقتی میگن خسوف شده، یا فلان ستاره دنباله دار داره رد میشه، دوربین به دست می دون رو بالکن تا این "واقعه های یه باری" رو از دست ندن، نمی فهمن که برای بعضی ها هم، عاشورا یه ستاره ست که در سال، فقط یه بار رد می شه...

حالا اعتقاد ندارین، به درک! حداقل به اعتقاد دیگران احترام بذارین!...همین یه روز از  ٣۶۵ روز رو!...نمی میرین!

حداقل نیاین خونه ما سیزده بدر!!!

خوبه که وقتی داری تنها خسوف سال رو رصد می کنی، من بیام جلو لوله ی تلسکوپت وایسم؟؟؟!...هان؟!

چرا همه ش خودتون؟... یه بارم ببینین پاتونو کجا میذارین...شاید دلی، اعصابی، چیزی اون زیر له شده باشه...

همه ش له شدیم زیر این قدم های کور- کورانه!

...

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

دارم به اون عکس نگاه می کنم...

و اون نگاه نرم که صاف دوختتـش تو چشای من ؛

و اون گونه ها که با یه لبخند کوچیک، جمع شده ن به سمت بالا...و گرد شده ن...،

و اثر نور...اون دایره ی کوچولوی سفید، روی سر یکی از گونه ها...،

انگار وقتی رنگ صورتش تازه بوده، یکی بوسیدتش...!

...یهو کامپیوترم غیرتی میشه و میره رو اِسکرین سِــیور(Screen Saver)!!!

 

بسه دیگه...نگاه نکن!

 

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

منتظرم.

منتظر پرنده ی کوکو، که از توی ساعت دیواری بیرون بیاید و دوازده بار بخواند...

دلم می تپد!

شب که از نیمه بگذرد،

پاورچین بیرون می آیم...

باید بروم سر قرار همیشگی!

خیالی نیست ،

من که سیندرلا نیستم که بترسم از باطل شدن جادو!

کالسکه ها هیچوقت کدو نمی شوند اگر از همان اول کالسکه باشند...!

 

نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

دیشب بعد از یه شوک اساسی رفتم به رختخواب.

ملت شوکه که میشن، زیرشون رو خیس می کنن، من بالشم خیس شد!

خیلی طول کشید تا خوابم برد. شاید سه و نیم یا چهار بود...نمی دونم.

اصلا منصفانه نبود.

. . .

توی عمق خواب بودم و داشتم خواب می دیدم که ناگهان با یه شوک دیگه از خواب پریدم و دویدم وسط هال...

اون دوتا عزیز دیگه هم شوک زده وسط هال ایستاده بودن...!

خونه دو بار پشت هم لرزیده بود.

این دفعه چیزی خیس نشد البته!

نگاه به ساعت کردم، حدود پنج و بیست دقیقه بود...یعنی کمتر از دو ساعت خوابیدن...!

این اصلا منصفانه نبود.

. . .

برگشتم تو اتاقم و لحافم رو برداشتم و اومدم کنار در ورودی خوابیدم.

این فکر اومد به سرم که چرا همه ی زلزله ها، شب میان، وقتی مردم خوابن؟...و چرا وقتی که هوا حسابی سرد می شه؟؟؟

یاد زلزله ی بم افتادم و خاطرات تلخی که از اون روزا داشتم...یاد این که در یه لحظه همه چی داری و در لحظه ی بعد هیچی نداری...شاید حتی عزیزانت رو...

خواب از سرم درست و حسابی پرید!

این اصلا منصفانه نبود.

. . .

میگن حیوونها قبل از زلزله یه سر و صدایی، تقلایی، چیزی می کنن چون یه صداهایی رو از زمین می شنون که ما نمی شنویم.

تصور کن، زلزله اومد، من بیدار شدم، حرف زدیم با هم...از اون یازده تا مرغ عشق، یکیشون حتی چشمشم وا نکرد چه برسه به سر و صدای قبل از واقعه!

این اصلا منصفانه نبود!

. . .

این فکر هی تو سرم وول می خوره که وقتی هوای داخل خونه هم سرده، چطور می شه اون بیرون با لباس خواب ایستاد؟؟؟!

با این فکر دیگه اصلا نمی شه خوابید!

ساعت حدود شش و نیم می شه.

خوابیده م ولی چشمام بازه. دارم به سقف نگاه می کنم...شاید خدا می خواد بگه شکر کن که هنوز بالای سرته!

نمی دونم این منصفانه ست یا نه، اما می دونم که من هفت ساعت و نیم دیگه امتحان دارم و دو ساعت هم توی راهم تا برسم به جلسه! ...

رویای مرور کردن اون مطالبی که واسه صبح گذاشته بودم، با این اوضاع به باد فنا میره...!

و این دیگه اصلا منصفانه نیست!!!

 

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط گل ناز نظرات () |

 

 

بهش می گفتن آذر...به معنی آتش...به خاطر برافروختن اولین شعله های زمستانی...

...

چه خوشبختی بزرگیه که با صدای رعد و برق از خواب بیدار شی و همه جا رو براق ببینی، از خیسی بارون...انگار می خواسته توی روز اول آذر، با یه کادوی قشنگ غافلگیرت کنه...

شروع خوبیه.

...

امروز اولین روز از آذره. زود ِ زود اینم می گذره.

این آخرین فرصت توئه برای لذت بردن از پاییز ٩٠.

پاییزی که دیگه هیچوقت نمیاد.

 

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط گل ناز نظرات () |